من دردهایی دارم و کشیده ام که فقطط خودم بلدشان هستم. دلم می خواهد بنویسم و با خودم و با این صفحه ی بی منت که همیشه پذیرای سخنان من است سخن بگویم... از اولش یا آخرش را نمی دانم شاید هم از وسطش بنویسم....
ناسپاسی نمی کنم ، اما ما هیچ وقت آنطور که بقیه فکر می کردند و شاید هنوز هم فکر می کنند و یا حتی غبطه می خورند، خوشبخت نبودیم ... به واقعیت تمام می دانم که مادرم زندگی نکرده است از وقتی که مادرش را در جوانی از دست داد و یا بعدترش که هیچگاه دلش خوش تکیه گاه زندگی اش نبود.. هیچ وقت یادم نمی آید که همدیگر را خیلی دوست داشته اند. آن ها فقط در زیر یک سقف با تحمل خیلی ناراحتی ها "بوده اند".. بودن با "زندگی کردن "خیلی فرق دارد؛ مثل من که دو ترم پیش در روانشناسی بوده ام و هستم ولی نمی دانم چقدر زندگی کرده ام..
همیشه می گفت دخترجان! با کسی باش که بخواهدت.. و بخواهیش..خییلی زیاد.. نبودن نان شب را باکی نیست اما نبودن عشق را..........
و من یک روزی احساس کردم که خیلی می خواهمش.. احساس کردم که همان است که باید باشد.. اما ساده بگویم گمان من بود و او نبود همان که باید..
یک چیزی را یافته ام؛ شاید یک قانون باشد، نمیدانم ..: هرچیزی را بازگشتی است. هر اتوبوس رفتی بالاخره مسیر برگشتی را در پی دارد و یا حتی گمان و اعتماد آدمی هم ممکن است برگشت داشته باشد به بی اعتمادی و بدبینی و یا چک..آن هم ممکن است مهر برگشتی بخورد و یا حتی از همه پیچیده تر مرگ".. مرگ را نیز بازگشتی است.. بازگشت به سوی او... اما یک چیز را یافته ام که برگشت ندارد.دل و قلبت که بسته و گره خورده ی یک دل شد ، هرچه که بدانی و بفهمی او "بود" است نه "زندگی" نمی توانی مهر برگشت بزنی بر قلبت... شاید بروی ، رها کنی ، و یا حتی نفرینش کنی اما هیچکدام این ها به معنای "برگشت" نیست..
پ ن : حالش عجییب خراب است.. خودم را می گویم
پ ن : حال بچه های فقر را دارم؛ آن هایی که یک جای بدنشان درد می کند و می دانند کجاست اما پول خرید درمانش را ندارند.... من هم...
آبی آسمانی...ما را در سایت آبی آسمانی دنبال میکنید
برچسب: درددل های من,درد دل های من با خدا,درد دل های من با مادرم,درد و دل های من,درد و دل های من با خدا,درد و دل هاي من,درد و دل های من و خدا, نویسنده: بازدید: 37