این روزها

خرید بک لینک

پنجشنبه

از صبح دلشوره و حال بسیارعجیبی به جانم افتاده بود.. دل اشوبی، دلگیری، دلتنگی .. شاید همه اینها باهم.. ولی هرچه بود مثل همیشه نبود.. تمام احساسم از چندوقت قبل میگفت که موقع روضه های خانه مان یک اتفاقی می افتد... و مدام صدقه میدادم و آیه میخواندم.... آنقدر حس و حال پنجشنبه ام عجیب بود که نتوانستم در خانه دوام بیاورم.. ساعت 1ظهر خانه را به مقصد سینما ترک کردم بلکه حالم عوض شود.. وقتی به فاطمه گفتم می آیی برویم شاید که تعجب کرده بود از من و برنامه هایم ولی گفت که نمی تواند و مهدی تنهاست... در سینما فیلم را دیدم ، روی صندلی ها بودم اما نه آنجا نبودم... بعد از آن رفتم گلخانه.. آنجا حتما حالم را بهتر میکرد.. اما نه این هم بی فایده بود.. بازار.. و تا انتهای شب مناجاتی... و به خواب رفتم...

جمعه

طلوع را که بیدار شدم دلشوره ام کمی خوابیده بود.. خبر حاج قاسم را که شنیدم هنگ بودم... یاد خواب های چندشب گذشته افتادم... باورم نبود... به سراغ تلویزیون رفتم و اشک ها امانم را بریده اند.....

داغ عجیبی بر جانمان آمده... غمی فراتر از از دست دادن یک انسان...

شنبه

روز اول روضه ها بود که به خاطر مراسم سردار شهید کنسل کردیم و همه راهی تجمع و سوگواری... پاهایم نای حرکت ندارند.. تمام بدنم یخ کرده است.. قصد بهبود وسلامتی هم ندارند این سلول ها...هربار احساس میکنم که اکنون است که بمیرم...

سردار دارد توی عراق می چرخد و یک یک حرم ها را زیارت می کند

یکشنبه

قابی که درست کرده ام را عکس سردار را جای میدهم تویش... نگاهش یک جور خاصی است.. مصداق کامل اشدّاء علی الکفار و رحماء بینهم.... تمام عکس ها و کلیپ های این چند روز را دوره کردم و همه را روی فلش جمع کرده ام تا قبل از شروع مراسم روضه مان آنها را پخش کنم... عکس سردار را روی میز جای میدهم... بماند که یک فرعون توی خانه مان بسیار مرا اذیت می کند اما حالاست که باچشمان خودم می بینم و باورم میشود موسی چگونه در خانه فرعون بزرگ شد.... خوابش را هم شاید نمیدیدم که درکنار روضه حضرت زهرا جای مراسم سردار در خانه ما باز شود، بی آنکه فرعون متوجه بشود.......... خستگی امانم را بریده است... یک تنه تمام جمعیت را پذیرایی میکنم... حال و هوای عجیبی برپاست سردار هنوز به مشهدالرضا نرسیده است..

دوشنبه

ساعت 4صبح است... دیگ شله زرد را مادرم بار می گذارد... اولین چیزی که هرلحظه چک میکنم اخبار و تصاویر این روزهاست... ساعت 7صبح برنج ها پخته اند حالا شکر و زعفران را اضافه می کنند... برنج ها قل قل عجیبی دارند، کافی است ذره ای از آن داغی بیاید روی دستت... رادیو روشن است... سیدعلی دارد نماز سردار را در تهران می خواند... صدایش عجیب گرفته است.. و حالا می رسد به این بخش: اللهم لانعلم منه الا خیرا....

روضه تمام می شود.. قلبم بیشتر میگیرد.. انگار تنهاتر میشوم... انگار غریب تر می شوم...

سردار دارد حرم معصومه سلام الله علیها را زیارت می کند.. و از آنجا راهی جمکران

سه شنبه

امروز سردار راهی کرمان ، دیار خویش است.. کم کم باید به کارها و زندگی بپردازم.. دست و دلم به هیچ چیز نیست... خسته تر از آنم که میپندارم.. این مریضی هم قصد بهبود ندارد و حالا 29 روز است که همراه من است. و امید دارم که کفاره گناهانم باشد....

چهارشنبه

با اقدام موشکی سپاه علیه پایگاه نظامی امریکا اندکی دردهای دلم آرام می گیرد...

امیر و مادر موضوعی را در مورد آینده من مطرح میکنند و حرف هایشان بیشتر قلب مرا به درد می آورد.. اما بی خیال میشوم...

هواپیمای اوکراین... این یکی دیگر داغ زیادی است.. به تک تک آن 180 نفر فکر میکنم.. به آرزوهایشان، به خاطره هایشان ، به آن 6دقیقه ای که بیشتر از پریدن آن هواپیما نگذشته بود که همه چیز دود و خاکستر شد... به توییتی که چندساعت قبل پرواز یکیشان زده بود و نوشته است: من پیش بینی کرده بودم دم پرواز جنگ میشه(علامت خنده) اقا خوبی بدی دیدید حلال کنید... و یا آن یکی که به دلیل سرعت زیاد حین رانندگی به سمت فرودگاه توسط پلیس جریمه می شود و به پرواز نمی رسد، به پرواز که نه.. به پیشگاه مرگ

مرگ

زندگی....

همینقدر عجیب... همینقدر نزدیک

پ ن : دلم تنگ است... خیییلی تنگ

پ ن : روحم دیگر طاقت اینهمه غم را ندارد...

آبی آسمانی...

ما را در سایت آبی آسمانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: شنبه 28 دی 1398 ساعت: 13:26

صفحه بندی