هربار که میرم تو مغازه اش، دل کندن از اجناس رنگی رنگی و لوازم تحریر وبیرون اومدن از اونجا برام سخته.. من همیشه فکر میکنم صدسالم هم که بشه عاشق خریدن و قدم زدن تو فروشگاه های لوازم تحریرم.. پر از رنگ و مدادرنگی.. کاغذ رنگی و دفتر رنگی و هزارتا النگ و دالنگ دیگه....
مدت زیادیه میشناسمش، فروشنده رو میگم... اوایل با چهارتا مداد ودفتر ساده شروع کرد و حالا شکر خدا مغازه اش رونقی گرفته و قفسه ها پر شدن از چیزای ملوس و رنگی.. ظاهرا که خوب میچرخه ... مثه عروسایی که لباس مجلسی ِ تنشون خوب برق میزنه و وسط میدون خوب میگرده و دلبری میکنه اما هرربار که من میرم اونجا و سر صحبت از درس و دانشگام باز میشه میفهمم که یه چیزی خوب نمیچرخه...انگار لباس قشنگ و زیبای عروس ما یه جایی اش بدجوری داره اونو اذیت میکنه.. همون پولک ها و منجاق ها... یه جایی بدجوری دوخته شدن و مناسب اون تن نیستن و فقط خود اون آدمه که میفهمه چقدر داره اذیت میشه.........
هربار که میرم اونجا ، اونجا پر از مشتریه و اونم سرشار ازمشتری مداری.. و هربار که با من صحبت میکنه پر از بغض فرو خورده ایه که شاید ناشی از فروختن وسایل مدرسه و دانشگاهیه که برای اون بی ثمر بوده... و شاید هیچ وقت فکرشو نمیکرده و خودشو تو لباس فروشندگی ندیده...اون میگه دست تقدیر و من میگم حتی اگه تقدیر تو رو برد لباسی رو تنت کنه که اندازه ات نیست، تو نپوش....تو نپوش چرا که اگه اون لباسو پوشیدی و هربار پولک هاش رفتن توی بدنت و دردت گرفت ، هرچقدر هم که بقیه لذت ببرن از زیباییش ، به خودت میای و میبینی به خاطر پوشیدن لباسی که بقیه رو شاد کنه خودتو تا آخر ناشادمان کردی....
همه ی این داستان هایی که من سرهم کردم تا چندخطی بنویسم رو آبراهام مزلو توی دو خط میگه : "اگر آگاهانه طرحی درافکنده اید که از آنچه در توان شماست کمتر باشید، به شما هشدار می دهم تا آخر عمرتان ناشادمان خواهید بود."
آبی آسمانی...
ما را در سایت آبی آسمانی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23