درست وقتی داشتیم خوشحالی میکردیم برای "دکمه پیوند" این یکی رفیقمون، آسانسور پیوند اون یکی رفیق رو در حال سقوط دیدیم و بغض کردیم و غصه خوردیم و اشک ها ریختیم...اونقدری که کم مونده بود تو دل و خونه مون عزای عمومی اعلام شه.. موج بدی بود...از این غصه در نیومده بودیم که خبر پیوند دختر دایی جان رسید و مشعوف شدیم و از این شعف چیزی نگذشته بود که جواب منفی سمیرا به علیرضا که اون روز تا حالا کجا بودی... و حالا که به در بسته خوردی اومدی اینجا رو شنیدیم و با اینکه میفهممش اما چقدرر دلم میخواست ازدواجشون سر بگیره....
یکی خوب یکی بد.. یه بار بالا یه بار پایین.. قاعده اشه انگار ...که موج سینوسی بندازه تو نمودار و بدونی هر لحظه همونجایی که هستی میتونه بهترین یا بدترین باشه...
دیشب بارون اومد.. الانم انگار دوباره میخواد بباره.... دلم میخواد قدم بزنم که همون لحظه تکست میده: بچه هااا ، شما احیانا دلتون نمیخواد قدم بزنید؟؟! پاییز داره تموم میشه هااا... ( و منم تو دلم میگم چه پاییزها گذشت و نیامد..)
.
.
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
پ ن : به ضعف و قوت بازوی عشق حیرانم... که کوه می کند و دل نمیتواند کند
آبی آسمانی...
ما را در سایت آبی آسمانی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36